اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

259

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

در آن بود ، ربوده بودند ، پس عمر بن هبيره تا خليج قسطنطينيه رسيد . غالب بر سليمان ، نصر بن مريم حميرى بود و رجاء بن حيوه كندى ، و رئيس پليس او كعب بن حامد عبسى ، و رئيس نگهبانانش خالد بن ديان مولاى محارب ، و حاجب او غلامش ابو عبيده . سليمان پرخور بود چنان كه سيرى نداشت و زيبا و فصيح بود [ . . . ] مردى بلند بالا و سفيد اندام و كم جثه بود و موى سفيد پيدا نكرد و او است كه خود را در آئينه ديد و گفت : منم پادشاه جوان . پس هفته اى نگذشت كه مرد و مرگش در صفر سال 99 بود ، و به عمر بن عبد العزيز وصيت نامه اى نوشت و اهل بيت خود را فراخواند و گفت : براى آن كه در اين نوشته است ، بيعت كنيد . پس بيعت كردند . و نوشته را به رجاء بن حيوه سپرد و رجاء آنان را در [ 1 ] مسجد دابق فراهم ساخت و هر كس را از خاندان سليمان در آنجا بود فراخواند و گفت : بيعت كنيد . گفتند ما يك بار بيعت كرده‌ايم . گفت : با كسى كه در اين نوشته است بيعت كنيد . پس بيعت كردند و چون فارغ شد ، گفت : برخيزيد كه خليفه شما مرد . و نوشته را خواند و چون بنام عمر بن عبد العزيز رسيد ، هشام گفت : نه به خدا قسم ، بيعت نمىكنم . رجاء بن حيوه گفت : در اين صورت گردنت را مىزنم . و بازوى عمر را گرفت و او را بر منبر نشانيد و چون از بيعت فارغ شدند سليمان را دفن كردند و عمر بن عبد العزيز و سه نفر از فرزندان سليمان بقبر وى داخل شدند و چون او را گرفتند ، روى دست ايشان به حركت آمد . پس فرزندان سليمان گفتند : بپروردگار كعبه سوگند كه پدر ما زنده شد . عمر گفت : بلكه به پروردگار كعبه قسم كه پدرتان زود بعقوبت رسيد . و بعضى بدگويان عمر مىگفتند كه او سليمان را زنده دفن كرد . زمامدارى سليمان بن عبد الملك دو سال و هشت ماه بود و ده پسر بجاى گذاشت :

--> [ 1 ] ل ، ب ، افتاده دارد . ر . ك . طبرى ج 5 ص 307 . تاريخ الخلفا ص 226 .